تبليغاتX
کوچولوها
دوست دارید یه فیلم هندی تعریف کنم؟!

یه روز یه کوچولو یه دختری رو می بینه و عاشقش می شه دختره دکتر بوده و کوچولوی ما فقط یه آقا مهندس. دختره از یه خانواده غیر مذهبی بوده و کوچولوی ما از یه خانواده مذهبی. دختره شمالی بوده و کوچولوی ما جنوبی. دختره یه خانم بوده و کوچولوی ما فقط یه بچه.

آره جونم واستون بگه کوچولوی ما دلش رو  می گیره کف دستش و می ره خواستگاری. ولی مادر دختره حتی اجازه نمی ده کوچولوی ما بره خونشون آخه دختره دکتره به مهندس نمی دن که...

اصرار می کنه می ره گرگان تا بابای دختره رو ببینه .... شرط می کنه باید قبل از عروسی خونه و ماشین رو به نام دخترم کنی آخه اون دکتره... اما کوچولوی ما خونه نداشت پس دست به هر کاری می زنه اما خونه خیلی گرون تر از هرچی که فکر کنی بوده اونم نه خونه تو هر شهری خونه تو تهران... اما کوچولوی ما اصرار می کنه باباجونش مرام می زنه و با اینکه حالش خیلی بد بود می یاد گرگان تا بابای دختره رو ببینه باز می گن خونه .... باباش قول میده جای کوچولو ولی فقط ۲ هفته بد می میره... خیلی دوست دارم بابا ...

کوچولو دست به هر کاری می زنه اما حالا که بابایی مرده اوضاع بدتر می شه آخه کوچولوی ما پسر بزرگ خونه است اما اون نمی خواد بزرگتری کنه و مامانش حالش بد می شه و می ره بیمارستان کوچولو به خودش می یاد و سعی می کنه خونه رو آروم کنه اما دختره اصرار می کنه اخه دختره هم کوچولوی ما رو دوست داشت طفلی... ۲۲/۲/۸۸ یه تاریخ رمانتیک واسه عقد کوچولوی بی خونه ما با آزی خانم ماهش بود ... بی خونه بی پول و حتی بی مامانی دختره تو عقد فقط و فقط به اصرار کوچولوی ما و آزی خانم... اما رمانتیک بود حتی اگه شاهد عقدمون راننده ماشین بود ...

دنیا رنگی بود و فوق العاده زیبا دوتایی رفتن شیراز واسه سالگرد بابای کوچولوی ما .... رفتن تخت جمشید رفتن پاسارگاد رفتن خیلی جاها ... خیلی خوب بود. برگشتن تا کارای عروسیشون رو واسه ۱ مهر انجام بدن... لباس عروس دیدن. خونه دیدن. سفره عقد انتخاب کردن...

اما کوچولوی ما دلش گرفته ... شاید چون هیچ عروسی رو یک مهر نگرفت. شاید چون آزاده اش دیگه پیشش نبود شاید چون آزاده ای که سه سال التماس کرد تا باهاش ازدواج کنه صبح پنجشنبه ۲۲/۵/۸۸ رفت پیش خدا...

حالا یک سال گذشته و من هنوز زنده ام و دیگه arg پیش ما نیست که واسمون بنویسه...

حق دارید باور نکنید منم باور نمی کنم عزیز ترین موجود زندگی ام مرده باشه. فقط آرزو می کنم منم بمیرم

خداحافظ کوچولوها

+ نوشته شده توسط MTG در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 و ساعت 2:31 |
این یه آپ اختصاصی توسط من هستش

آخه میدونین ۲۷ آذر تولد داداشیمه

البته نمیشه بگم داداشیم چن ساله میشه

ولی چه فرقی میکنه

کوچولو کوچولوئه دیگه

خلاصه اینکه من دلم میخواست تولد داداشیمو اینجا هم بنویسم که همه بدونن

تازه من کادوشو هم پریروز دادم که زودتر خوشحال بشه

اگه شما هم بهش تبریک بگین فکر کنم خیلی خوشحال بشه

خودمم همینجا میگم

داداشی گل مهربون خودم

تولدت مبارک

ایشالا که ۱۲۰ سال زنده باشی و خوشبختی داداشیمو ببینم

تولد....تولد....

+ نوشته شده توسط ARG در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 11:6 |
سلام دوستای عزیز

میدونم الان دیگه کاملا به خودتون میگید بابا اینا  هم دلشون رو خوش کردن با این وبلاگ نویسیشون!!

ولی همیشه میگن اشپز که دو تا شد غذا یا شور میشه یا بینمک !! حالا وای به  اون روزی که تعداد

اشپز ها به ۳ برسه!!!!!!!!!!!

ولی خوب دلایل همه موجهه :

احتمالا سر مملی رو تو همون عجب شیر بریدن !!!

ابجیشم مشغول  استراحت در پاویون هستن !!

من هم که اگر بنویسم  خوب کی ول بگرده!!!!؟؟؟

در نتیجه حالا که  اوضاع اینقدر بی ریخت هست هر کی دلش خواست این تو بنویسه منو خبر کنه؟؟؟؟ 

+ نوشته شده توسط SDE در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 3:23 |

پاویون اصولا" اونجائیه که که اینترنها(اونایی که سال آخر پزشکی ان)،توش زندگی! میکنن که شامل چند تا اتاقه که هر اتاق مال اینترنهای یه بخشه(اتاق اینترنهای داخلی،زنان،اطفال و.....).هر کدوم از اتاقها، ۴ تا تخت داره و یه سری کمد که وسایلشونو توش میذارن و روپوشهاشونو اونجا میپوشن.یه آشپزخونه هم داریم که یه جورایی محل تجمع این جماعت با کلاسه.اونجا صبحونه و ناهار و شام میخورن و بحث و غیبت و...... خلاصه همه چی ردیفه. کلا" اگه شما بخواین یه جماعت خفن با کلاس ببینین، میتونین یه سری به آشپزخونه ی پاویون خانومها بزنین. کلا" در هر موردی عمرا اگه حرف کم بیارن. بچه درسخونها و شاگرد اولها که قراره بدون طرح، کنکور تخصص بدن، بحثشون خارج از این مقوله نیست.نمیدونم چه جوریه که حرفاشون تموم نمیشه.از فروردین که اینترن شدیم تا حالا، هر وقت که من تو پاویون دیدمشون داشتن در مورد انواع روشهای بدون طرح کنکور دادن بحث میکردن..... خانمهای محترمی که خیلی با کلاسن اما شاگرد اول نیستن،مدام در مورد روشهای مختلف آرایش مو و قیافه و لباس و مد و مهمونی و تتو و نگین دندون (این یه چیزی بود که من جدیدا" کشف کردم که وجود داره و بسی مایه ی شگفتی و البته چندش!! بود)، صحبت میکنن و خلاصه کلاسهایی واسه ی هم میذارن که آدم از خنده میمیره.یه گروه دیگه از خانمها اونایی هستن که مزدوج شدن.این گروه هم حالا صرفنظر از تداركات خونه و زندگيي كه دارن، بحثهاي بسيار جالبي هم در مورد رام كردن آقايون محترم دارن كه واقعا" بسيار آموزنده اس!! يه گروه يه عده ديگه هم هستن كه انگاري مشكلاتشون با زندگي تمومي نداره.انگار همه ي پرسنل از منشي بخشها گرفته تا رزيدنتها و اساتيد دارن سر اينا كلاه ميذارن و واسشون كار ميتراشن....يه گروه ديگه هم هستن كه از شدت با كلاسي كلا" افتخار نميدن توي اون جمع صحبتي بفرماين.فقط به بقيه گهگاهي يه نيم نگاهي از سر لطف مي اندازن.خلاصه اينكه اون وسط من و دوستام نخاله ي جمع هستيم و مايه ي آبروريزي.حالا بماند كه تو حرفامون شوخي و خنده كه از نظر خانمهاي محترم جزو گناهان كبيره محسوب ميشن،زياد داريم و اين جور چيزا هم به تريپ باكلاسي صدمه ميزنه.كلا" با چنان نظر دلسوزانه اي بهمون نگاه ميكنن كه انگار با بيماران محترم بيمارستان روزبه طرف هستن(روم به ديوار منظورم تيمارستان روزبه بود).حالا ما سه تا كار ميتونيم انجام بديم.يا اينكه بيخيال شيم و كار خودمونو بكنيم.يا اينكه ما هم باكلاس شيم و از اون حرفاي باكلاسي بزنيم(كه البته بهتره اين كارو نكنيم.به تريپمون نميخوره و بدتر مايه ي آبروريزي ميشه!!).يا اينكه كلا" از جمع بزنيم بيرون(كه عمرا" ما ميدونو بديم دست حريف.حالا هر چي هم كه اين حريف قوي باشه).خلاصه اينكه ما بين پيغمبرا جرجيس رو انتخاب كرديم تا ببينيم چند مرده حلاجه...گرچه چشمم آب نميخوره كه بتونه حريف اين باكلاسيها بشه!!

+ نوشته شده توسط ARG در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 13:50 |

دوباره سلام... خوب این آبجی خانم ما هم با این پست آخرش تمام روال کار کوچولوها رو زیر سوال برد... اما چی کار می شه کرد در حال حاضر آبجی خانم سواره و ما پیاده... اما در مورد خودم هم بگم بابا این قده غصه منو نخورید (می دونم الان اشک  تو چشماتون حلقه زده... آخی... من چقده خوبم!!!) من تو سربازی هم بهم خوش می گذره به خدا، هر روز این جا کلی سوژه واسه خندیدن پیدا می کنم...

 مثلاً یکی اش همین طرح تخلیه پاسدارخانه ها در هنگام زلزله یا آتش سوزی... (از اونجایی که همتون یا دخترید یا معاف مجبورم بگم که این طرح، برنامه و الویت خروج از پادگان رو در هنگام زلزله مشخص می کنه. متنش هم یه چیزی تو مایه های زیره)

 

هدف از اجزای طرح:

به حداقل رساندن تلفات انسانی(  ) در بلایا و سوانح غیر مترقبه

 

اجرا:

-          خارج نمودن تمثال مبارک مقام معظم رهبری و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران!!!

-          خارج نمودن مجروحین و مصدومین

-          خارج نمودن کلیه ادوات و اسلحه های انبار

-          ...

-          خارج نمودن کلیه پرسنل

 

خلاصه من که اگه زلزله بیاد طبق این طرح باید عکس آقا!!! رو بگیرم زیر بغلم و گور بابای مجروجین!!! هر چی باشه آقام دلش زیر آوار می گیره ولی این سربازا نهایتش بمیرن مگه چی میشه یه ماه دیگه یه عالمه دیگه می یاد جاشون

 

تازه این یه موردشه...  واستید من یه خورده دیگه پاچه خواری فرماندمونو بکنم تا یه مرخصی دیگه بهم بده تا بیام واستون تعریف کنم...

+ نوشته شده توسط MTG در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:13 |